تبليغاتX
هستی من از تو مانده یادگار

هستی من از تو مانده یادگار

سرفه های ادم دل شکسته صدای خرده شیشه میدهد!!!!!!!

سلام.....سلام ............سلام

حال شما؟احوال شما؟چه خبر از امتحانا؟من که دیگه رمقی برام نمونده.انقدر خبرای دست اول دارم که نمیدونم چجوری بگم...........یعنی شماها هیچ کدوم نشنیدین؟انقدر تعجب کردم وقتی اومدم اینجا!گفتم حتما واسم کامنت گذاشتینو ماجرا رو پرسیدین ولی دیدم نه مثل اینکه این امتحانا هوش و هواس واستون نذاشته!خوب.پس شرح کامل ماجرا رو از زبان یک شاهد عینی بشنوین...

از روز یکشنبه۲۷/۴/۸۷ تو دانشگاه ما تحصن بود و به مدت ۴روز این تحصن ادامه داشت.میپرسین چرا؟عرض میکنم خدمتتون.روز شنبه۲۶/۴ معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان که از اعضای کمیته انظباتی و دکترای ادبیات و همچنین استاد ادبیات بودند را در حال تجاوز به یکی از دخترای دانشگاه غافلگیر کردندو دست طرف را رو کردند.ماجرا ازین قرار بود که این دختر کارش به کمیته کشیده بوده و این اقا هم به این بهانه همش دخترو احظار میکرده و اخر سر بهش این پیشنهادو داده.دختره هم قبل اینکه بره پیش طرف ماجرارو به بچه های شورا صنفی میگه و اونا هم سر فرصت مناسب طرفو غافل گیر میکنند و بعد هم ازش فیلم میگیرند که فیلمش همون روز تا ساعت ۸شب دست همه بچه ها بود که همین فیلم تو اینترنتم هست و ماهواره هم اونو پخش کرد.همون شب پسرا و دخترا پشت ساختمون مرکزی دانشگاه تجمع میکنند تا جواب بگیرن و بعد با حضور رییس دانشگاه میرند سالن ورزش.حدود۲۰۰۰نفر میشدند.همون شب رییس دانشگاه دو روز امتحانا رو لغو میکند و بچه ها ازش میخوان استعفا بده و اونم مهلت میخواد.از روز بعد ساعت۹صبح تحصن ما شروع شد.مهم ترین خواسته ما هم برکناری رییس بود چون از قبل بهش گفته بودن و اونم گفته بوده باید مدرک داشته باشید و خیلی مسایل دیگه در زمان ریاست اون اتفاق افتاده بود.تا اخر اون روز تجمع۳یا۴۰۰۰هزار نفری ما جوابی دریافت نکرد.روز بعد از صبح زود بچه ها دیوار انسانی جلوی در دانشگاه تشکیل دادند و هیچ کس جز دانشجو ها رو راه ندادند.مسئول اموزش.استاد و هرکس دیگه حق ورود نداشت.دانشگاه در تصرف کامل ما بود.خلاصه این کار ۴روز طول کشید تا بالاخره با وساطت نماینده مجلس این مسئله حل شد و ایشون قول داد ماجرا رو در صحن علنی مجلس پیگیری کنه و تا ۱۰تیر رییس برکنار بشه وگرنه ما دوباره تحصن کنیم!ماجراخیلی صداکرده بود و روزنامه هاهم نوشته بودند و ۲۰:۳۰ هم خبرشو پخش کرد.کار اونقدر بیخ پیدا کرده بود که داشت به شورای امنیت ملی می کشید.کار ما اصلا سیاسی نبود ولی یه عده ازین کار ما سوئ استفاده کردند و گفتند کار اینا سیاسی بوده.انسجام و وحدت بچه ها فوق العاده بود.فکر کنین۳۰۰۰نفر .خیلی هماهنگ از صبح پشت در رو اسفالت مینشستند یا هماهنگ به سمت ساختمون مرکری میرفتند.دانشگاه ما دومین دانشگاه در خاورمیانه از لحاظ وسعته.واز اونجایی که در۶کیلومتری جاده تبریز قزار گرفته ادامه تحصن میتونست اوضاعو خیلی خراب کنه.خداروشکر که به خواسته هامون رسیدیم.انقدر تو این چند روز خسته شدم که نگو.چند شب نخوابیدم.فقط صبح به صبح یه چزی میخوردیم.ولی فایده داشت.خیلی اتفاقات تو این چند روز افتاد سعی کردم مختصر بگم.۳تا از امتحانامم لغو شد که از یک شنبه شروع میشه

پی نوشت:بابا مگه این عکسه چه مشکلی داشت که همتون غرغر کردین سر من.واسه تنوع بود دیگه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:45 توسط |

بمان برای من بمان

دو چشمت آسمان من

ببین ترانه وفا نشسته بر لبان من

بیا که جز تو ... ندارم آرزو به سر

سفر نکن بیا مرا به شهر آرزو ببر

بیا که با تو زنده ام امید و آرزوی من

ببین که بی تو خسته ام

بیا بیا به سوی من

بیا بیا ...

بمان برای من بمان

امید دلنواز من بگو به من بگو به من

چراتو خسته ای ز من بیا که جز تو ... ندارم آرزو به سر

سفر نکن بیا مرا به شهر آرزو ببر

درانتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام

رها مکن دل مرا بیا که دل شکسته ام
h

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:58 توسط |

g

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:30 توسط |

سلام........سلام........سلام

احوال دوست جوونا چطوره؟یه وقت پیش من نیاینا!اگه من به کسی سر نزنم که شما اصلا نمیاین ببینین من مردم یا زنده!باشه..به هم میرسیم.اصلا بی خیالش بریم سر اصل موضوع.انقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم کدومشو بگم.....اووووم.اهان بذارین از دعوامون واستون بگم

یادتون هست که ازگروه 3نفرمون واستون گفتم.من و فاطی و زهرا.چند وقت پیش سر کلاس امار بودیم.جناب صفر هم تو کلاس ما هستند!اون روز حل تمرین داشتیم.کلاس خلوت بود.استاد اسم یه پسره رو صدا کرد.پسره ارومیه ولی خیلی تو کلاس تیکه میاندازه.گفت استاد بلد نیستم .زهرا برگشت بهش گفت جوای سوالا اخر کتاب هستا.میتونین برین از رو بنویسین!اونم بلند شد رفت.ولی پای تخته سوتی دادو استاد فهمید و ضایعش کرد.اون اومد نشست.ما داشتیم از خنده میترکیدیم.زهرا دوباره برگشت بهش گفت تقصیر خودتونه تمیز کار نکردین دیگه..من یکی داشتم منفجر میشدم.اگه قیافه بیچاره رو میدیدین...اون روز تا اخر ساعت به اون بیچاره خندیدیم.خیلی از دستمون عصبانی شده بود.فکر میکرد زهرا عمدا میخواسته ضایعش کنه در حالی که اون واقعا میخواست راهنماییی کنه.از اون روز به بعد سر کلاسای مختلف به زهرا تیکه میانداخت.اخه زهرا عادتشه سر کلاس خیلی از استاد سوال میپرسه.هر وقت یه چی میگفت اونم یه تیکه میانداخت ولی زهرا جواب نمیداد.تا این که یه روز یکی از بچه ها اومد گفت که سر کلاس شیمی الی این یارو ادای زهرا رو دراورده!زهرا داشت منفجر میشد.از اون به بعد دیگه تو تیکه انداختن کم نمیاورد و از این جا بود که جنگ شروع شد.هفته گذشته باز کلاس حل تمرین داشتیم.نوبت زهرا شد.رفت پای تخته.اون یه چی پروند.بعدش من رفتم باز یه چی گفت.من جواب ندادم.تا این که استاد عصبانی شد و بهش گفت بیا پای تخته.گفت من نمیام.اصلا درسو نفهمیدم و ازین حرفا.استاد گفت چند نفر نفهمیدن.اون و دوستش دستشونو بالا کردن.اون گفت استاد 50درصد بچه ها نمیفهمن شما چی میگین!زهرا گفت از کی تا حالا دو نفر 50درصد حساب میشن؟مردم چقدر خوشونو تحویل میگیرن!اونم کم نیاورد که.یکی ان میگفت یکی اون میگفت.هرچی استاد میخواست جو را اروم کنه نمیشد.اخرش ما زهرا رو اروم کردیم و کلاس تموم شد.بعد کلاس اون فورا فرار کرد اما دوستش موندو جنگ ادامه پیدا کرد.افتضاحی شده بودا.همه دانشگاه فهمیدن.خلاصه الکی الکی شدیم قلدر دانشگاه.از اون روز به بعد پسرای دیگه حساب کار سشون اومده.دیگه کسی دور و برمون نمی پلکه.ولی خدا رو شکر که صفر سر همه این کلاسا غایب بود وگرنه افتضاح میشد.شنبه باز امار داریم.خدا فقط به دادمون برسه.البته حال این یارو گرفته شد.سر کلاس یه استاد دیگه باز مزه پرونی کرد.استاد زبان من معمولا اخر کلاس یکیو میبره پای تخته و بچه ها ازش سوال میپرسن.اون روز اون یه چیزی پروند بعد استاد بهش گفت سوال بپرس اون گفت سوالی ندارم.استادم حرصش دراومد.گفت چطور بلدی مزه بپرونی اما بلد نیستی سوال بپرسی.کری؟کوری؟لالی؟اون هیچی نمیگفت.استادگفت اگه همین دخترو بیرون کلاس میدیدی امار کاملشو در میاوردی اما الان لال شدی؟خلاصه حسابی حالشو جا اورد.اونم فقط سرشو انداخته بود پایین.بعد کلاسم فورا رفت.ما که خیلی خوشحال شدیم.خدا حقشوگذاشت کف دستش تا این باشه دیگه ازین غلطا نکنه. اتفاقات عجیب و غریب تو این خراب شده کم نمی افته.یکی دیگه از اتفاقت نادر که من تا به حال اینجوریشو دگه نبودم این بود که دو تا به اصطلاح دانشجو تو راهروی دانشکده به مدت چند دقیقه همدیگرو بغل کنند و ......

قضیه ازین قرار بود که هقته پیش تئوری کامپیوتر داشتیم.کلاسمون عوض شد و رفتیم تو یکی از اتاقایی که تو یکی از راهروهای تقریبا خلوته.ابته چند تا کلاسم اون جا هست و زیادم خلوت نیست.در اتاقه باز بود.من نمیتونستم بیرونو ببینم ولی دیدم یه دفعه بچه ها شروع کردند پچ پچ کردن.پرسیدم قضیه چیه که گفتن یه پسره با یه دختره چادری!تا راهرو همدیگرو بغل کردند و لب و .....یه10دقیقه ای اونجابودند.من همین جوری خشک شده بودم.اخه مثلا اون خراب شده دانشکده اس.جای اون غلطا نیست که!مایه شرمه که بگم من اونجا دارم درس می خونم.ادم باید به یه چیزایی پا بند باشه یا نه؟بحث من قضیه بغل و این حرفا نیست من میگم دانشگاه جای این کارا نیست.هر جایی حرمت خاص خودشو داره.هر چی کمتر بگم بهتره.

امیدوارم بقیه دانشکده ها این جوری نباشه.خوب دیگه خیلی حرف زدم

تا بعد

با علی

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:50 توسط |

سلام.............سلام..............سلام

احوال دوست جوونا چطوره؟اخه من چی به شما بگم؟ چرا الکی الکی نگران این دختره خل و چل شدین اخه؟وقتی هستم و از خودم مینویسم میگین بچه چقدر تو الکی خوشی؟وقتی عشقولانه مینویسم میاین میگین فروغی چی شدی؟دوباره عاشق شدی؟چیزی نشده بود که بابا جان !یه مدت خواستم واسه تنوع خاطره و ازین حرفا ننویسم.برم تو موده لاو و این جور برنامه ها واسه تنوع.همین!حالام که میبینم این قدر مشتاقین تا پت و مت بازیای منو بخونین دوباره میریم سر خونه اولمون.خوب دیگه چه خبرا؟خوش میگذره؟تو این مدت که نمینوشتم انقدر اتفاقات زیاد و عجیب و غریب و خنده دار افتاده که نمیدونم کدومشو بگم .جاتون خالی.......خیلی تازگیا بهم خوش میگذره.......الکی الکی از ۲۴ ساعت شبانه روز۲۵ساعتشو دارم میخندم.همیشه میگن بعد خنده گریه اس.خدا به دادم برسه!

اخه میدونین چیه.یه مدت تو موده دپرس و دل بریده از دنیا و این حرفا بودم ولی وقتی که خوب ان مخ فندقی کوشولو رو به کار انداختم دیدم هیچی بهتر از بی خیالی نیست.اصلا خدا اگه فراموش کردن و بی خیال بودن رو به ما نمیداد که ما نمیتونستیم زنده بمونیم!در کل حالم خیلی خوبه.امیدوارم که شمام حالتون به توپی حال من باشه

خوب دیگه فعلا بسه..ایشالله بقیه ان اپ باشه واسه فردا شب.الان خیلی لالا دارم .تا فردا

یا علی

h

این عکسم گذاشتم چون خیلی دوسش دارم.امیدوارم خوشتون بیاد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:12 توسط |

h

 عشق من بمون

              باز با من بخون

              ای  ترانه پاک و مهربون

                        من با تو دلخوشم

                                    وقتی کنارمی

                                              وقتی تو یارمی

                                                      دارو ندارمی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:39 توسط |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:6 توسط |

نمک رو زخم من نپاش/تویی تنها دلخوشیم/غیر مستقیم تیکه ننداز/نگو مال هم نمیشیم/از رو دلسوزی میخندی/میگی همش به فکرمی/چرا زورکی واسه من/از عاشقی دم میزنی؟/حالا که میخوای بری/نمیخواد بهم بگی/عاشقمی و منو/خیلی دوسم داری/واسه نبود من خدا خدا نکن/وقتی که رفتی از پیشم پشتتو نگا نکن/تیکه میندازی که باید بری غیر مسقیم/برو ولی یه درصدم فکر نکن قیدتو زیدیم/میخواستی دلمو ببری بردی خداییشم/تنها بدی عشق اینه عاشقا جدا میشن/ازت ممنونم اگه واسم دل میسوزونی تو/اره ممنونم اگه هنوزم به فکرمی تو/بگو اندازه من میخوره کی غم تو/راستی راستی نمیخوای بیام به دیدن تو؟/برو/اگه  حالا که دوسم نداشتی تو/بذار برو/برو نمیخواد به پای من بسوزی و بسازی/برو نمیخواد که واسه من عشقتو ببازی

پی نوشت۱:خوب باید بگم که مسئله که پیش اومده بود رفع شد.ما همچنان با میلاد خان جانمان هستیم!نگرانمان نشوید عزیزان دل

پی نوشت۲:خوب هر اومدنی یه رفتنی داره.منم دارم میرم.شاید تا ۵شنبه نتونستم بیام.همین جا از همه خداحافظیی میکنم.شاد باشید

یا علی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:14 توسط |

سلام..........سلام.......سلام

حال شما؟احوال شما؟خوش میگذره؟معلومه حسابی به همه خوش گذشته که من فراموش کردین.باشه خوش باشین بی من باشین.چی میشه مگه؟البته من خودمم اصلا نت نمیومدم .وقت سر خاروندنم نداشتم.تازه پریشب از سفر برگشتم.از اون موقعم نمیتونستم وصل بشم.خداییش عید امسال خیلی بهم چسبید.خیلی خوش گذشت.نه این که پارسالم به خاطر کنکور هیچ جا نرفتم امسال حسابی تلافی کردم.یه هفته هم جاتون خالی شمال بودیم.حسابی واسه خودم گشتم و به قول دوستم اکسیژن ذخیره کردم و حسابی با دیدن طبیعت بکر شمال انرژی ذخیره کردم.ما هیچ وقت دریا نمیریم.پدرم شمالیه.اون سمتی هم که هستیم فقط جنگله.اونم چه جایی.جاهایی که کمتر پیش میاد کسی بره و حسابی بکره.خیلی جاهای خوشگلی داره خداییش.من که حسابی کیف کردم.یه ابشارم تو لونک هست که خیلی خوشگله.البته حسابی هم شلوغه ولی واقعا زیبا و جالبه.از این لحاظا اگه بخوام حساب کنم حسابی بهم خوش گذشت ولی یه موضوعی هست که ازارم میده و حتی تو بهترین لحظه ها نمیذاره از ته دلم شاد باشم و اونم میلاده. الکی الکی دارم تعطیلاتمو به خودم زهر میکنم.بی خودو بی جهت!داره تعطیلاتمو خراب میکنه.یعنی نه این که با بودنش داره اذیتم میکنه برعکس چون اصلا پیشم نیست دارم اذیت میشم.روز اول عید یه چند تا اس ام اس داد.چند روز بعدش اس ام اس زدم جواب نداد.بعدش هی میس میزد زنگ زدم بهش گفت شارژم داره تموم میشه.دیروز ظهر بهش زنگ زدم جواب نداد.امروزم همین طور.میدونم اون کاری نکرده که بخوام از دستش ناراحت باشم.خوب اونم حق داره از تعطیلاتش استفاده کنه.خوش بگذرونه ولی...........شاید موقعیت نداشته جوابموبده ولی همین کاراش خیلی ناراحتم میکنه.مشکل این جاست که من خیلی وقتا وقتی ازش دلخور میشم نمیگم چرا از دستش ناراحتم .شاید اگه بهش بگم سوئ تفاهما برطرف بشه ولی بدی من اینه که بهش نمیگم و روز به روز این مشکل کوچک بزرگ و بزرگتر میشه و یه دفعه همه چیزو بهم میریزه.کاش بهش میگفتم از این رفتارش ناراحتم.نمیدونم.....اون شاید اصلا یه درصدم احتمال نده ازش دلخورم.اخه اون فکر میکنه من هروقت سراغی ازش نمیگیرم سرم شلوغه و گرفتارم واسه همین هیچ وقت بی موقع باهام تماس نمیگیره.از این ارتباط کم کم دارم خسته میشم.از یه طرف وقتی با همیم خیلی خوشحاله.همش میگه میخنده.شوخی میکنه.قربون صدقه میره از یه طرفم این طوری.وقتی چند روز پیداش میشه خیلی نگران میشم اخه اون همیشه وقتی غیبش میزنه حتما یه مشکلی براش پیش اومده.این مدت همش بدشانسی اورده.شایدم این دفعه دوباره یه ماجرای تازه براش پیش اومده باشه.نمیدونم...واقعا نمیدونم.فقط امیدوارم هرچه زودتر پیداش بشه

تا بعد

 

 پی نوشت:یه دوستی به اسم مسافر اومده پیغام خصوصی گذاشته و گفته متاسفم که یک تنه به قاضی میرید.هیچ ادرسی هم نذاشته.من که نمیدونم چی رو داره میگه و چه موضوعی رو داره میگه.کاش یک کم بیشتر توضیح میداد.مطالب وب خودمو گفته یا یه جای دیگه من چیزی گفتم.در هر صورت اگه ایشون این طوری فکر میکنه من معذرت میخوام.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:53 توسط |

 

یک سال دیگه هم گذشتسالی که با رفتنش

کلی خاطره و تجربه به تجربه های قبلیمون اضافه کردوسالی توام با غم ها و شادی ها.نمیدونم سال۸۶ برای شما چه جوری گذشت؟من که اصلا سال خوبی نداشتم.بدشانسی و اتفاقات خیلی ناگوار خانوادگی فرصت لذت بردن از لحظه های ناب این سالو ازم گرفت.ولی حسابی پخته ترم کرد.امسال هم گذشت و ما یک سال بزرگتر شدیم.امیدوارم همه دوستای گلم روزای خوبی رو گذروده باشند و سال خیلی خوب و پربرکتی هم در انتظارشون باشه.تو این سال دوستیامونم محکم تر و صمیمی تر شد.ان شالله که خدا این با هم بودنو هیچ وقت از ما نگیره.خیلی خیلی خوشحالم که یک ساله دیگه با این وبلاگ بودم و دغدغه هامو توش ثبت کردم.لحظه های خیلی خیلی خوب و شادی رو برای همتون ارزو میکنم.امیدوارم ارزوهای هممون براورده به خیر بشه.فقط یادتون باشه که با اومدن بهار خودتون و دلاتونم باید بهاری بشه ها!سبز باشید

تا بعد

یا علی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:8 توسط |

سلام..........سلام.......سلام

وفات حضرت محمد(ص) و شهادت دو دردانه عزیزشون امام رضا و امام حسن مجتبی رو به همه تسلیت میگم.امیدوارم که تو این روزای عزیز به لطف این بزرگواران گناهانمون بخشیده بشه و شامل لطف ویژه خداوند بزرگ بشیم

نمیخوام تو این مدت زیاد اپ کنم چون یه جورایی واسه خودم و شما کسل کننده میشه ولی امروز دیگه واقعا حوصلم سر رفته بود.بس که خونه نبودم وقتی میام خونه نمیدونم چیکار باید بکنم!!!!!!!!!!

گفتم دوباره از برف وبارون بگم دیدم همتون تو کامنت دلتون واسه بارون تنگ شده بود و دلتون تنگیده بود منم نخواستم بگم که یه روز کامل از وقتی چشامو باز کردم تا ساعت ۲شب یه سره بارون اومد و من و دوستم اهنگ امشب در سر شوری دارم و گذاشته بودیم و زیر بارون قدم میزدیم و نفس میکشیدیمو و کلی حال میکردیم.(مثله اینکه گفتم..نه!باشه دیگه نمیگم)بذارین یه کم از اون کله پوکا واستون بگم.این قسمت بدرد نگین جوونم میخوره.کلا تو دانشکده ما بچه های علوم دامی به خاطر قدمت رشتشون خیلی کله گنده تشریف دارن.خوشگل میخوای علوم دامی.زشت میخوای علوم دامی.لاط میخوا علوم دامی.خرخون میخوای علوم دامی.همه کاره میخوای علوم دامی.خلاصه همه جای دانشگاه ادم دارن و واسه خودشون دم و دستگاهی دارن.و کسی حتی حراست هم رو حرفشون حرف نمیاره.چند وقته این ۱و ۲(ارش و یعسوب)به اتفاق بقیه اراذل علوم دامی یه کارای بامزه ای رو شروع کردند که به چند نمونه اش اشاره میکنم

دو هفته پیش دم تابوت:

ما بالای تابوت بودیم  .دانشگاه خلوت بود.چون همه سرکلاس بودن.ما و اونا کلاس نداشتیم.اونا یه۱۰نفری میشدن.طبقه پایین بودن.یه دفعه دیدیم همه دور هم جمع شدن بعد یه دفعه همه فرار کردن.یکی چشم گذاشته بود و میشمرد.بله درست حدس زدید داشتن گرگم به هوا بازی میکردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونم تعجب کردین حالا ادامشو گوش بدین.تو کل راهرو میدوین و بازی میکردن و هیچ کسم حرفی نزد

دو روز بعد باز دم تابوت

ما سالن مطالع بودیم.اونا کنار سالن بودن.وقتی اونا با همن معمولا خیلی سر وصدا دارن.یه دفعه ساکت شدن.ما فکر کردیم رفتند بیرون اومیدیم بیرون دیدیم اقایون رفتن گوشه سالن و دارن کلاغ پر بازی میکنن.یه دفعه میگفتن کلاغ.....پر(اونم با صداهای کلفتشون)فکر کنین ما دیگه مرده بودیم از خنده

هفته پیش بازم دم تابوت

همه جمع بودن .ان دفعه یک وسط وایساده بود بقیه دورش.اون وسطیه میگفت ۱.۲.۳اونوقت بقیه باصدای بلند یه صدایی شبیه صدای گاودرمیاوردن.خداییش خیلی صدای باحالی بودما مرده بودیم از خنده

دوشنبه هفته گذشته تو محوطه

اقایون مشغول زو بازی کردن بودن.تو رو خدا دانشکده رو حال میکنین؟علم و دانش از سر و روش میره بالا.همه مشغول فعالیت علمی هستند.

بله..اینم نمونه هایی از فعالیت بچه های محترم علوم دامی.تا اینا هستند ما نیاز به دلقک نداریم.کلی میخندیم از دستشون.معلوم نیست اینا وقت میکنن یه سرم برن سر کلاس یا نه.خدا خودش هدایتشون کنه

پی نوشت:دوستای گلم ازتون میخوام واسه میلادمن دعا کنین.یه گرفتاری چند وقته براش پیش اومده که اعصاب هردومونو ریخته به هم.خواهش میکنم واسش دعا کنین

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:9 توسط |

سلام

نمدونم چرا اصلا دلم نمیخواد چیزی بنوسم.چیزی یادم نمیاد.نمیدونم.....

چند روزه که حالم یه جوراییه.دو سه روز بود که هوای زنجان بارونی بود.منم که عاشق بارون.اصلا دلم نمیخواست بند بیاد.انقدر زیر بارون موندم که اخر زمستونی سرما خوردم فجیع.کاش اینجا هم بارون میومد.دوست دارم انقدر زیر بارون بمونم و داد بزنم  و بچرخم که سبک بشم.اروم بشم.قدم زدن و گریه کردن زیر بارونودوست دارم چون هیچکس نمیفهمه تو داری گریه میکنی.آّه......................................

بیخیالش.اگه بخوام اینجوری ادامه بدم این پستم خیلی ابکی میشه!!!

چه خبرا؟خوش میگذره بدون من؟دلتون بسوزه من از دیروز که اومدم  تا ۱۶فروردین خونه هستم.خیلی خوشحالم که برگشتم.خیلیییییییییییییییییییییییییییییی.ولی از یه طرفم خیلی دلم واسه اونجا میتنگه.ادم نمیشم که!در هر صورت دلتنگ میشم حد وسطتم ندارم.باهمتونم قهرم.بی معرفتا یه حالی از من میپرسین.نمیگین وسط این همه جنایت که تو زنجان اتفاق میافته من مردم یا زنده؟خیلی نامردین!

تو این دو هفته ای که کلی قتل و جنایت اتفاق افتاد اونجا.دوهفته پیش که یه سرقت مسلحانه اتفاق افتاد که اقایون دزدم خیلی مجهز بودنو مثل فیلما نارنجک به کمرشون بسته بودنو و ضدگلوله تنشون کرده بودن ولی بعد کلی مکافات دستگیر شدنو و چند تا شونم مردند.چند تا از مردم عادی هم مردند که یکیشون از بچه های دانشگاه خودمون بود.چند روز پیشم یک دختر دانشجو به دست دوست پسرش کشته شد.پریروزم که یکی از پسرای دانشکده خودمون خودکشی کرد.میبینین چقدر ماجرا داشتیم توا ین خراب شده!شانس اوردم بلایی سر خودمون نیومد!البته خودم میدونم بادمجون بم افت نداره ولی کار دیگه یه وقت دیدین اه یکی گرفت و بی فروغ شدینا!

بگذریم.بحث رو عوض کنم که اپ امروز ازین مرگ و شیون و گریه در اد.هفته پیش دو روز تمام برف اومد.تعجب نکنین.هوای زنجان عاشقه.این چیزا ازش بعید نیست!ما هم یه گروه ۶نفری شدیم و رفتیم کوه.جاتون خالی انقدر خوش گذشت که نگو.فکر کنین تا زانو تو برف بودیم ولی تا بالای قله رفتیم.همه اون وسطا وایساده بودن ولی فقط ما ۶ تا دختر تا اون بالا رفتیم.البته ۳تا پسر دیگه قبل ما رفته بودن بالا و زودتر از ماهم برگشتن.انقدر اتفاقای بامزه افتاد که نگو.وسطای قله بودیم.یه جا نشستیم واسه ناهار.همین که وسایلارو داشتیم میذاشتیم زمین یک از ساک دستیا که توش نون و وسایل دیگه بود از دست یکی از بچه ها افتاد و سر خورد و نامردی نکرد تا اون پایین رفت.ما همینجوری مونده بودیم فقط داد میزدیم نرو.واسا لامصب!یه دفعه یک نفر که پایین تر از ما بود شروع کرد دویدن و سرخوردن به پایین.من گفتم یعنی داره میره مشمای ما رو بگیره؟.بچه ها گفتن مگه دیوونس؟ولی در کمال ناباوری ما مردی کرد و اون همه راه رفت و مشما رو گرفت و اورد بالا.ما هم مثل ماست فقط وایساده بودیم سرجامون.یه مقدار که اومد بالا بچه ها دیدن خیلی ضایع اس یک کم رفتن پایین تا بگیرنش.بیچاره اون همه راه اومد بالا.یک کمک حرصش گفته بود برگشت گفت یک کم هم به خودتون زحمت میدادین بد نبودا!ولی واقعا دستش درد نکنه.من که اصلا فکر نمیکردیم دیگه از کسی مردونگی ببینم.خلاصه که کلی خوش گذشت.کلی هم برف بازی کردیم.تو برف دراز کشیدیم.لیز خوردیم و کلی هم خندیدیم.بس که باد سرد میومد اخرش پوست هممون سوخت و سیاه شده و خیس خیس برگشتیم خوابگاه.ولی یه خاطره خیلی شیرین برامون موند.خیلی اتفاقای دیگه هم افتاد ولی نمیگم تا دلتون بیشتر ازین نسوزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب دیگه حرفی نمونده.حالا باید بیام و به دوست جوونا سر بزنم

تا بعد

یا علی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:13 توسط |

سلام...سلام...سلام

احوال دوست جوونا چطوره؟من هنوز نرفته برگشتم

میپرسین چرا؟صبر داشته باشین میگم خدمتتون.وقتی داشتم میرفتم تصمیم نداشتم این هفته بیام ولی به دلیل کنکور ارشد که تو دانشکده ما برگزار میشه بروبچز دانشکده کشاورزی از امروز که سه شنبه باشه تا شنبه تعطیل هستند .ولی فکر نکنین من از این تعطیلی خوشحالما.نه خیر.اصلا وابدا.من تازه کلی هم غصه خوردم !!!(اره جوون خودم)

اما بریم سراغ اصل مطلب.واییییییییی اگه بدونین چه سوتیایی دارم میدم!!!!!!!!!اون ترم فاطی و زهرا خیلی سوتی میدادن و من اسمشونو گذاشته بودم خاله سوتی اما خبر نداشتم که این ترم خودم میخوام مامان سوتی بشم.حالا میخوام چند تا از سوتیا رو بنویسم تا به عمق فاجعه پی ببرین

۱:(۲هفته پیش سر کلاس اکولوژی)جلسه اول اکولوژی بود.همین که وارد کلاس شدیم دیدیم جناب صفر و دارو دسته اش تو کلاس تشریف دارن.یکیشون فقط تو کلاس مابود و بقیه مهمون اومده بودن. وسطای کلاس هم همش با استاده کل کل میکرد.وایی اگه بدونین چه صدای وحشتناکی داره!قیافش بد نیستا ولی صداش غیر قابل تحمله!بعد نیم ساعت صفر بلند شد بره بیرون .ازاونجایی که ما تو کلاس بودیم و داشتیم نگاش میکردیم هول شد و به جای این که در و به بیرون هول بده در و سمت خودش کشید و با سر رفت تو در.منو میگی داشتم منفجر میشدم اما خودمو نگه داشتم.بعد کلاس سوار سرویس که شدیم بس که شلوغ بود دخترا و پسرا تقریبا با هم قاطی شده بودن.تو همون گیر و دار من شروع کردم صدای صفرو در اوردن و بعدشم صحنه خوردن به درشو عملی داشتم واسه بچه ها اجرا میکرده که ییهو چشتون روز بد نبینه سرمو که برگردوندم دیدم دوتا از دوستاش پشتم وایسادن و بد جور دارن نگام میکنند.از اون روز به بعد صفر هروقت منو میبینه یک نگاهی میکنه که .................

۲:هفته پیش که داشتیم میومدیم خونه دو تا پسر روبرمون بودن.اونی که روبروی زهرا بود بس که کف سالن لیز بود همش پاش میخورد به پای زهرا و همشم میگفت ببخشید.زهرام اون اولا میگفت خواهش میکنم ولی اخرا دیگه جوش اورده بود.تو قطارم که ما همش درمورد مسخره بازی بچه ها و صفر و یک و دو حرف میزدیم.یا دست به ایینه بودیم یا با گوشی ورمیرفتیم.بغلی اون پسره یه پسره دیگه بود.اونی که روبروی زهرا بود از بغلیش پرسید چی میخونی اونم.گفت برق.موقع پیاده شدن قزوین پیاده شد.دیروز از شیمی داشتیم.پشت در وایساده بودیم که یه دفعه همین پسررو که روبرو زهرا نشسته بودو دیدیم.من گفتم زهرا این مال دانشگاه ماسا که یه دفعه یه دسته کلید در اوردو در ازمایشگاهو باز کرد و گفت بچه بفرمایید تو.منو میگی خشک شده بودم.بعله ایشون دانشجوی دکترای شیمی بودن که از قضا استاد از شیمی هم محسوب میشدن.در تمام مدتی که داشت حرف میزد ما داشتیم از خجالت میمردیم.اونم هروقت نگامون میکرد خندش میگرفت.شانسو میبینین تو رو خدا!دیگه ازین به بعد باید تو قطار نقاب بزنیم تا شناخته نشیم!

بسه دیگه به اندازه کافی ابرو ریزی کردم.بقیه سوتیا قابل نوشتن نیست.خودتون دیگه عمق فاجعه رو حدس بزنین.کلی کار تو این چند روزه سرم ریخته.الانم دارم از کمر درد و چشم درد میمیرم.کم

کم برم بخوابم.فعلا تا شنبه هستم.یعنی هستیم!اخه امروز تو قطار کل بچه های کشاورزی جمع بودن.همه با هم اومدیم با همم برمیگردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۱:همچنان رابطم با میلاد مثل چندروز قبله و هنوز با هم صحبت نکردیم

سفارشی:خدای مهربونم به خاطر همه چیز ممنون.این روزا همه چیز همون طوره که من میخوام.درسته که تنهام ولی............به خاطر ارامشی که دارم ممنونتم.خیلی میخوامت

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:47 توسط |

سلام

احوال دوست جوون های گلم چطوره ؟چه خبرا؟ولنتاینتون مبارک

میدونم الان سر همه کلی شلوغه.همه تو فکر کادو و فردا و ....

اما من امسال تنهام.تنهای تنها.همون طور که گفته بودم قرار نیست که من و میلاد مثل سابق با هم با شیم.زیاد هم با هم در ارتباط نیستیم. از اون دفعه پیش که من داشتم میرفتم تا دیشب ایران نیود و اصلا هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و این یعنی این که من هیچ خبر تازه ای ندارم بنویسم.و چون رابطه ما مثل قبل نیست پس ولنتاینی هم در کار نیست و دیداری هم قرار نیست اتفاق بیافته.چون که خیلی سرش شلوغه و وقت نداره این همه راه تا قزوین بیاد.ولی کاش میتونستم دوباره ببینمش.درست یکساله که ندیدمش.اخرین بار ولنتاین پارسال دیدمش و هفته بعدش رفت المان تا حالا.بهش گفتم فردا بیا.گفت تو که میدونی دیشب برگشتم.کلی هم کار ریخته رو سرم.باشه یه فرصت مناسب.منم یه کوچولو ناراحت شدم ولی خوب چیزی نمیتونستم بگم.همه اتفاقات این مدت نبودنم همین بود.نمیخواستم اپ کنم ولی خوب گفتم بیام یه کم درد و دل کنم واستون دلم وا شه.نگران من نباشید.من همچنان حساب شده دارم پیش میرم.مطمئن باشین دیگه ازون فروغ عاشق پیشه دیوونه هیچ خبری نیست

مواظب خودتون باشین.ولنتاین به همتون خوش بگذره.

دوستتون دارم

پی نوشت:ساینای عزیزم یه سر به محدثه جوون بزن.خیلی نگرانته.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:5 توسط |